30

مثل بچه ای که از بازی بیرونش کرده باشند… همانطور بغض کرده با لبهای قلوه شده نشسته ام اینجا روی صندلی… توی اتاق کارم… ساکت و بی حرکت…

صبح شنبه را آدم نباید با این حجم دلتنگی شروع کند…

کاش خطی… خبری… حرفی…

هیچ.

Advertisements

29

1

تب کردم آنشب… همان شبی که با سردی جوابم را دادی تا صبح تب داشتم و روز بعدش هم سرما خوردم…

2

گریه میکردم… دکتر «الف» باز مات نگاهم میکرد… نمی فهمید چرا اینطور شده ام… این حجم حال بد بخاطر یک مکالمه سرد که خودم هم از قبل پیش بینی اش میکردم منطقی نبود…

– چی شده ایوا… چرا دوباره به این حال افتادی؟ تو که می دونستی برخوردش سرده…

+ می خوام بهش بگم… دیگه طاقت ندارم می خوام بهش بگم که چقدر دوسش دارم و دلم براش تنگ شده..

3

باید میرفتم سر کار. نرفتم

دور شهر را دور زدم تا بالاخره حافظه ام یاری کرد و یاد آن پارک کوچک خلوت افتادم… همانکه پیش از این چند بار با الهام… امین… امیر یا خواهرم در آن قدم زده بودم… می دانستم آن وقت صبح خلوت است.

خلوت بود.

4

صدام هنوز سنگین و خش دار بود از سرماخوردگی. اما نمی توانستم بیش از این صبر کنم. دفتر یادداشتم را از کیف در آوردم… همان که جلد چرم سورمه ای دارد و میان برگهاش از خلاصه  کتاب «تاریخ فلسفه غرب» نوشته ام، تا نوت های کلاس زوج درمانی و ایده های پایان نامه و حتی مکالماتم با برادرم وقتی که سال قبل بخاطر آن بیماری چند روز نمی توانستم حرف بزنم و همه چیز را باید می نوشتم…

میان برگ هایش دو یادداشت طولانی هم نوشته بودم برای تو…

هنوز هم عادت قدیمی ام را دارم! وقتی میخواهم حرف مهمی بزنم قبلش باید نکاتش را جایی بنویسم… مثل آنروز…

یادداشت اول خیلی غمگین و دردآلود بود… برای همین یادداشت دومی نوشته بودم…نمی خواستم بداهه حرف بزنم برایت… از ترس اینکه مبادا در این فرصت کوتاه چند دقیقه ای که به سختی برای گفتن حرف هایم از تو خریده بودم، نکته مهمی را جا بیاندازم و بعدا مدام خودم را ملامت کنم که شاید اگر فلان چیز را هم گفته بودم بهتر درکم میکردی…

گوشی را برداشتم و شروع کردم به ضبط صدا… کلی مقدمه چیدم و بعد گفتم که هنوز بعد از گذشت همه این ماه و سالها دوستت دارم و چقددددر دلتنگ تو ام… گفتم که چطور یادت توی همه لحظه های زندگی ام جاری بوده و هست… گفتم که می خواهم برای دیدنت بیایم.

دیشب فایل صوتی را برایت فرستادم بی آنکه بگویم محتوایش چیست…

5

منتظر واکنشت هستم.

28

گیج و منگم…

از دیشب که با هم حرف زدیم شده ام عین کسی که وسط رینگ ناگهان چنان ضربه محکمی به شقیقه اش خورده که همه دنیا توی سرش از هم پاشیده…

از دیشب که حرف زدیم فقط دارم تلاش میکنم که سر پا بایستم…

این تو بودی؟!

آنطور سرد و خشک و جدی…

صدایت همان بود… حتی خنده ی کوتاه عصبی ات وقتی که فهمیدی ساعت تماس را اشتباه به من گفته ای هم همان بود…

حرفمان که تمام شد، که تمام هم نشد و یک جورهایی قطع شد، مات و مبهوت و بغض آلود خیره مانده بودم به دیوار اتاقم… همانطور مات نشسته بودم روی تخت و خیره به روبرو…

تا وقتی که موج آشوب از تنم رفت و بی رمق به خواب رفتم…

در خواب دیدم که به خانه ات آمده ام… در آن سوی این مرزهای لعنتی…

در خانه تو بودم اما تو نبودی. داشتم تلفنی با تو حرف میزدم و از اینکه می دیدم مثل گذشته ها با شوق و مهربانی حرف میزنی و به عادت همیشه ات شوخی های نامحسوس میکنی و میخندی لبریز از تعجب و شادی بودم…

27

موضوع بحث در خصوص همسران معتاد بود… شوهران معتاد در حقیقت. مشغول بررسی مشکل از دیدگاه های مختلف بودیم. مانده بودیم میان گِل برای کمک به یکی از همکاران که سالهاست اسیر این مشکل است و نمی تواند دل بکند از این زندگی شوم…

آقای «ش» گفت: تو خودت روانشناسی ایوا اینا رو بهتر از من می دونی… یه مشکلی که این زنها دارن اینه که ازدواج کردن ولی در حقیقت «مرد» توی زندگیشون نیست…

نگاه پرسشگرم را که دید ادامه داد: منظورم اینه که این زن باید بتونه حس کنه که یه مرد کنارشه… نمیتونه. اون مردونگی و حمایت کلا توی زندگی شون نیست متاسفانه…

همان لحظه که داشت با حرارت از «مردانگی و حمایت» می گفت ناگهان تصویر تمام قد تو آمد پیش چشمم… انگار همه وجودم فروریخت…  چند دقیقه بعد عذرخواهی کردم و از جلسه بیرون آمدم…

نبودنت چنان مثل یک سیلی محکم بر صورتم نواخته شد که هنوز گیج و منگم…

چرا این روزها همه چیز دارد اینطور پیچیده میشود؟…

چرا دوباره حالم دارد برمیگردد به قبل از شروع کردن قرص ها؟…

26

1

خوابم نمیبـُرد… شب از نیمه گذشته بود… حرف های دکتر الف و مهسا توی سرم میچرخید. مهسا که چند شب پیش از این، توی آن باغ بعد از غروب خورشید و همه آن قدم زدن ها کنارش نشسته بودم و بی اختیار شروع کرده بودم به حرف زدن از تو. و مهسا که ته حرفهایش به نکته مهمی اشاره کرد. گفت: ایوا تو الان 2 ساله برای شغل جدیدت یه عالمه سختی کشیدی… بارها مسیر عوض کردی و از اول شروع کردی ولی رها نکردی… ناامید نشدی و الان داری نتیجه ش رو می بینی. چرا برای یک رابطه خوب نباید همین کار رو بکنی؟ مگه ارزش یه رابطه خوب کمتر از شغله؟!

فقط فکرم نبود… توی بدنم حس اضطراب عجیبی میچرخید که نمیگذاشت بخوابم…

ساعت از 2 بامداد گذشته بود که بلند شدم و لپ تاپ را باز کردم… برایت پیام گذاشتم که:

«سلام. خوبی؟ چنتا سوال دارم که فکر کنم تو بتونی بهم جواب بدی. فقط نمیدونم کجا بفرستم چون نمیدونم کدوم آدرستو چک میکنی! آدرسای قبلیت فعال نیس انگار!»

پیام را فرستادم و بعد به خواب رفتم.

2

جواب داده بودی که:

سلام چه سوالی؟ همین‌جا خوبه. می‌تونی همین‌جا بفرستی؟

3

بعد از کلی تمرین (!) بالاخره دکمه ضبط صدا را زدم و شروع کردم. یک پیام صوتی پر از بیخیالی و سرخوشی برایت فرستادم و با هزار زمینه چینی در آخر پرسیدم که چرا اینطور از من دوری میکنی؟

4

جواب داده ای که ماهیت ارتباطمان عوض شده و چون ممکن است هر کداممان بخواهیم وارد رابطه جدید بشویم بهتر است که فکر آدم های گذشته در سرمان نباشد.

از دیروز که این جوابت را خوانده ام از یک طرف خوشحالم چون حالا حداقل می توانم به بهانه دانشگاه و هزار چیز دیگر گاهی تماس بگیرم و سوالی از تو بپرسم. و همین خوب است.

از طرف دیگر چنان بار سنگینی آمده روی دلم که همه شادی و انرژی ام را برده انگار… توی پیام صوتی ام بارها تاکید کردم که خیالت راحت باشد هرچه بین ما بوده تمام شده و چنین چیزی اصلا مطرح نیست و بعد هم روی همان کلیشه شکست خورده ی «دوست معمولی» تاکید کردم.

حالا اما که جواب داده ای و میتوانم به بهانه های مختلف گاهی با تو صحبت کنم از خودم میپرسم: تا کِی می توانی به این دروغ بزرگ ادامه بدهی؟!دروغی تا این اندازه بزرگ و سنگین که دیگر هیچ حسی نداری و کول و خونسرد می توانی نقش یک دوست معمولی را بازی کنی…

از دیروز هنوز جوابت را نداده ام… دوباره باید کلی تمرین کنم و توی یک حال سرخوشی گوشی را بردارم و یک پیام صوتی پر از انرژی و شادی و بیخیالی برایت بفرستم…

ولی همین هم خوب است… از آن سکوت محض و دیوانه کننده بهتر است… شاید کمی که پیش رفتیم آرام آرام یک چیزهایی بهتر شد…

فقط می خواهم بدانی بخاطر همه دروغ های شاخداری که این روزها در مورد نبودن احساس و تمام شدن آن رابطه قبلی مان به تو میگویم تا بتوانم ارتباطمان را حفظ کنم، چقدر عذاب وجدان دارم و چقدر حالم بد است از اینکه مجبورم اینطور به «تو» دروغ بگویم.

کاش اگر روزی همه دروغ هایم فاش شد بتوانی مرا ببخشی.

25

آقای میم نازنینم سلام

گفته بودم هرچه حالم بهتر می شود بیشتر یاد تو همه جا کنارم است؟

گفته بودم این روزها آنقدر دلتنگ تو هستم که هر آن ممکن است از لبه ی آن تیغ بگذرم و توی این دنیای مجازی که اولین بهانه آشنایی مان بود باز حالت را بپرسم؟

گفته بودم که برخلاف حال و روز بد اقتصاد این روزها، احوال کار من و شغلی که توی یکی از همین روزها رسما آغازش میکنم خوب است و کلی امید دارم برای آینده اش؟

گفته بودم هر پله ای که توی کارم بالا میروم بیشتر دلم میخواهد که تو بودی و میدیدی؟

گفته بودم دلم میخواست بودی و از نزدیک همه چیز را میدیدی و من در پس همه این مشغله ها، برای لحظاتی محو تماشای آن تحسین و شادی توی چشم هات می شدم…

این نامه هم باشد کنار باقی نامه هایی که برایت نوشتم و همه آنهایی که توی ذهنم ماند و جایی ثبت نشد. آقای میم عزیزم:

«به هیچ‌کس از جانب من سلام نرسان.
کسی را از جانب من نبوس.
این نامه فقط برای توست.
کاش فقط می‌توانستی خودت را از جانب من ببوسی…»

*احمد پوری*

 

24

1

پشت درب اتاق منتظر نشسته بودم تا دکتر الف صدایم بزند.

نوبتم شد. وارد که شدم مثل همیشه با روی گشاده حالم را پرسید: خوبی ایوا؟

  • خوبم ممنون… چقدر خوشحالم می بینمتون.

2

از مامان و خواهرم میگفتم… از اینکه چقدر برایم سخت است فکر تنها گذاشتن شان… اینکه بار این عذاب وجدان مثل دفعه قبل که قصد رفتن داشتم دوباره دارد روی شانه هایم سنگین و سنگین تر میشود.

3

  • اصلا چی شده که دوباره تصمیم به مهاجرت گرفتی؟

نگاهم را دزدیدم… خیره مانده بودم به کف اتاق… لحظه ها همینطور میگذشت و من در سکوت محض فقط فکر میکردم که چه بگویم؟ از کجا شروع کنم؟ حقیقت را بگویم؟ بهتر نیست مثل وقتی به بقیه جواب میدهم باز دلایل درجه دوم و سوم تحویل بدهم؟

سکوت طولانی شد…

چند بار خواستم صحبت کنم ولی نتوانستم…

بالاخره تصمیمم را گرفتم. با خودم گفتم: به یک نفر توی دنیا بگو که حقیقت داستان چیه… حداقل به یه نفر بگو

و بعد همینطور که شروع کردم به گفتن از تو همه صورتم خیس اشک شد…

4

داشتم اینجای داستانمان را میگفتم که حالم خیلی بد شد… سرم گیج میرفت… گریه میکردم و مثل کسی که تازه سرش را از زیر آب درآورده نفس نفس میزدم… دستها و صورتم بی حس بود…

دکتر الف با حیرت و نگرانی نگاهم میکرد…

  • این بغض چیه ایوا که اجازه نمیده حتی یه نفس عمیق بکشی؟ چرا درست گریه نمیکنی؟ چرا بلند گریه نمیکنی که نفست بالا بیاد؟

+ نمیتونم… نمیخوام صدام از اتاق بیرون بره…

  • نگرانی برای مامان و خواهرت… نگرانی برای اینکه کسی صدای گریه هاتو بشنوه… بسه… گریه کن که راحت بشی… یه بارم بخاطر خودت یه کاری بکن…

عین مار روی صندلی به خودم می پیچدم و فریادهایم را فرو میدادم…

5

آرام و بی حس شده بودم…

دوباره شروع کردم به حرف زدن از تو. گفتم که این تب دوباره مهاجرت برای دوباره دیدن تو شروع شد… اولین بار بود که حقیقت ماجرا را برای یک نفر اعتراف کردم.

  • میخوای ببینیش که چی بشه؟ چه کار کنی؟

+ میخوام ازش معذرت خواهی کنم بخاطر همه تصمیمات اشتباهی که گرفتم و بگم که چقدر دوسش دارم… هنوزم دوسش دارم.

  • اگه گفتی و جواب خاصی نگرفتی چی؟

+ هیچی… حداقل این بار از دوشم برداشته شده… اونوقت می دونم که هرآنچه از دستم بر میومده برای بودن کنارش انجام دادم و میتونم خودم رو ببخشم…

  • چرا الان بهش نمیگی؟

+ میخوام حضوری بهش بگم… باید حضوری بهش بگم… (تصویر تو پیش چشمم بود که روبرویت نشسته ام و دستهایت را توی دستم گرفته ام تا حرف بزنم…)

  • چرا؟

+ چون اونوقت حتی اگر بهم جواب رد بده حداقل بخشی از بدهیم به خودم رو پرداختم…

  • کدوم بدهی؟

+ اینکه مهاجرت کنم به کانادا و اینکه به آقای میم بگم که چقدر هنوزم دوسش دارم…

  • اولویتت کدوم؟ مهاجرت یا دیدن این فرد؟

+ نمیتونم جداشون کنم… هر دوی اینا با هم یک رویای شخصی مهم بودن در زندگی من که با اشتباه هردوتاش رو باختم. و حالا میخوام با رفتن به کانادا و دیدن آقای میم و صحبت رو در رو باهاش بدهیم رو به خودم بپردازم… باید این کار رو بکنم.

  • خب برو… مهاجرت کن. ولی چرا الان بهش نمیگی که دوسش داری؟

+ چنتا ترس بزرگ… اول اینکه بگم میخوام باهاش حرف بزنم و اون حتی قبول نکنه با من حرف بزنه… میترسم همه جون و انرژی که برای مهاجرت بهش نیاز دارم از دست بدم و یه بار دیگه بشکنم… ترس دیگه م اینه که بگم دوسش دارم و بعد با وجود این فاصله ای که بینمون هست تا وقت رسیدنم به کانادا همه ش دلتنگ باشه… نمیتونم اذیتش کنم… نمیتونم ببینم یک یا دو سال علاوه بر مشکل دوری از خانواده ش دلتنگ منم باشه تا وقتی که برسم… نمیتونم این کار رو باهاش بکنم

  • پس بازم میخوای برای مراقبت از یه نفر دیگه خودتو عذاب بدی… یه بار مامان… یه بار خواهرت… الان آقای میم

6

  • اگه دوسش داری باید بهش بگی

+ …

  • دوسش داری؟

+ نمیدونم… با وجود اینکه می دونم آدم کاملی نیست و مثل خودم کلی ایراد داره ولی فکر میکنم دوسش دارم

  • طفره نرو ایوا… دوسش داری؟

+ تعریفتون از دوس داشتن چیه؟

  • خواهرت بچه داره؟

+ بله

  • دوسش داری؟

+ خیلی زیاد

  • چطوری دوسش داری؟

چهره بچه خواهرم از پیش چشمم محو شد و صورت تو آمد در نظرم…

دوباره زدم زیر گریه

+ دوسش دارم یعنی دلم براش تنگ میشه… میخوام ببینمش… کنارش باشم… میخوام کاری کنم که خوشحال بشه و بعد از دیدن شادیدش لذت ببرم…

  • همین… پس دوست داشتن اینه… حالا دوسش داری؟

+ خیلی … خیلی زیاد…

7

  • بهش میگی؟

+ باید فکر کنم…

  • انتخاب با خودته… می تونی یک سال نیم دیگه سنگینی و اضطراب این حرف نگفته رو به دوش بکشی… ولی یه جاهایی بعنوان انگیزه پیگیری مهاجرت ازش استفاده کنی… و میتونی همین الان بگی و همه عواقبشم بپذیری ولی خودت رو از زیر این بار آزاد کنی… ولی یادت باشه گفتن «دوستت دارم» نیاز به دلیل و زمان و مکان خاصی نداره… یک موقعیت به من بگو که نمیشه توی اون به کسی گفت: دوستت دارم

+ ….

  • همیشه میتونی بگی… به هر کسی که بخوای… اینو یادت نره

+ به نظر شما این دیوونگیه که من میخوام اینهمه سختی بکشم و اینهمه راه برم برای اینکه از این فرد عذرخواهی کنم بگم که دوسش دارم…؟

  • نه… دیوونگی نیست. این احساس و انتخاب توئه ایوا

دوباره گریه کردم. اما اینبار از شوق… از شادی اینکه یک نفر بدون قضاوت حرفم را شنید و گفت که کار و تصمیمم دیوانگی نیست… حال آن کسی را داشتم که سالهاست حقیقتی را می بیند که دیگران توان دیدنش را ندارند و حالا کسی پیدا شده که می بیند…

8

به آقای الف گفتم می توانم حرفهایم را برایش بنویسم؟… به موبایلش اشاره کرد و گفت بهتر است صدایت را بشنود و صورتت را ببیند وقت گفتن این حرفها…

حالا روی لبه تیغ راه میرم… چون میدانم که حق دارم و می توانم که همین حالا بگویم دوستت دارم…

23

آقای میم عزیزم سلام

چندین روز است که تمام مدت دارم توی سرم با تو حرف میزنم…

دو روز پیش که عکس جدیدت را توی تلگرام دیدم یک لحظه انگار هزار پروانه توی قفس سینه ام پرید… کمی بعد همه آن حرکت و رقص به موج سنگینی بدل شد که چرخید توی تک تک پستوهای دلم و آرام آرام ته نشین شد…

دلم میخواست یکی آنجا بود تا برایش میگفتم… میگفتم که من این لبخند را هزار بار بوسیده ام… که آن خال روی پیشانی… آن خط مورب شقیقه اش… آن هاله کمرنگ دور لبهاش را مثل جزئیات صورت خودم در آینه، می شناسم و از برَم…

حالم این روزها بهتر از قبل است… تاثیر قرص هاست به گمانم… خواب هایم مثل قبل همیشه هست و تمامی هم ندارد… ولی حالا دیگر مثل این ماه های اخیر دست و پاهام بی جان و بی رمق نیست…

هنوز هم هر از گاهی خوابت را می بینم…

این روزها جای خالی ات پررنگ تر از قبل شده… چون توی همان حس و حالی هستم که اگر تو کنارم بودی مدام حرف های خوب میزدی و از این میگفتی که «تو می تونی… مطمئن باش» و وقتی که این را میگفتی ته دلم قرص می شد که اگر او اینطور به هوش و توانایی ام ایمان دارد پس حتما چیزی در وجودم هست که باید باورش کنم…

می دانی چرا حرف هایم را توی این خانه ی بی مخاطب می نویسم؟

چون گمان میکنم حس اصیل را باید ثبت کرد…

گاهی خودم را می بینم که در بستری افتاده ام و دقایق آخر زندگی ام را میگذرانم… نه ده ها سال بعد… تصویر همین روزهاست… مثل خیلی های دیگر که مرگ در جوانی به سراغشان می آید… با خودم عهد کرده ام که اگر چنین شد توی یکی از آن دقایق آخر خواهر یا برادرم را بخواهم که کنارم بیاید و بعد آرام توی گوشش از اینجا و یادداشت هایم بگویم و بعدتر قول بگیرم که بگردد و نشانی از تو پیدا کند و نشانی اینجا را به تو بدهد که بخوانی و بدانی همه آن چیزی که با هم داشتیم حقیقت داشت و هیچوقت از دل و جانم نرفت…

22

قرص ها را شروع کرده ام… نمیدانم حالم دقیقا چطور است… همه چیز به سطح آمده باشد انگار… احساسات سطحی… خوابهای سطحی…

یادت هست همیشه شکایت داشتم که این خواب دیدن های مداوم امانم را بریده؟

حالا هم تمام مدت خواب می بینم ولی تقریبا بلافاصله بعد از بیداری همه اش از خاطرم پاک می شود… گاهی حتی شک میکنم که خواب دیده باشم یا نه… از بس که خواب هایم با این قرص ها کمرنگ شده…

که البته بد هم نیست… چون آن حال خستگی و رخوت بعد از بیداری هم کمتر شده. ولی مشکل از جای دیگریست… حس می کنم همراه با خوابهای شبانه، رویاها هم در حال رنگ باختن هستند… همان رویاهایی که یک چراغی را توی دلت روشن نگه میدارد و قوت برخاستنت میدهد…

ذهنم کرخت شده این روزها… نمیدانم فاز اول قرص هاست یا قرار است تا تهش همینطور بماند… امیدوارم که اینطور باقی نماند… طوری شده که نه خسته ام و نه بی انرژی ولی برای شروع هر کار مهم یکی باید شوک الکتریکی به همه تنم وارد کند!

حال عجیبیست… تنها چیزی که این روزها حالم را خوب می کند شروع یک به یک همه آن کارهاییست که منتظر فرصت مناسبی برای شروعشان بودم.

کاش زودتر از این حال در بیایم…

21

آقای میم عزیزم سلام

چند شب پیش خوابت را دیدم… از آن خوابهای ناب که حالا خودم را ملامت میکنم چرا به محض بیدار شدن همه اش را ننوشتم؟…
تو بودی کنارم. بی هیچ دغدغه و دلخوری. هرجا که میرفتم و هرکار که میکردم باز تو را در کنارم میدیدم… یک جوری که انگار جایمان همانجاست… شانه به شانه هم. از همه آن خواب فقط صورت تو و فضای دلنشینش در خاطرم مانده…

کمی قبلتر با دوستی صحبت میکردم. اصرار داشت برای سفر به شهرشان برم. شهری که شهر تو بود روزی و هنوز هم هست. شهری که شهر توست ولی دیگر تو را ندارد…

از تصور خشک شدن آن رودخانه ی زنده ی زیبا دلم گرفت. ولی وقتی یاد تو افتادم و اینکه دیگر آنجا نیستی چیزی داغ توی سینه ام جاری شد و حالا توی همه تنم میچرخد… یک غم سیاه و سنگین و داغ…

آخرین بار که توی آن شهر بودم با تو نشستیم کنار رودی که پرآب ترین روزهایش را داشت و غلتیدن موج های آب روی هم را نگاه میکردیم. همان وقت که گفتی: «اون بطری پلاستیکی رو می بینی ایوا؟… ببین چطور زیر اون آبشار کوچک گیر افتاده و نه میتونه بره جلو و نه به عقب برگرده… این داستان زندگی منه…» تو غمگین بودی و من حسرت به دل داشتم ولی تو «بودی»… حالا همه آن شهر برای من یک رودخانه خشک است و یک عالمه فضای شلوغ اما تهی…

کاش تو هم جایی می نوشتی ومی توانستم حال این روزهایت را بخوانم…

راستی… میخواهم همین روزها قرص ضد افسردگی را شروع کنم. می دانم اگر بودی و میفهمیدی ناراحت میشدی و سعی میکردی منصرفم کنی. ولی میخواهم بدانی که به این آسانی ها وا ندادم… خیلی صبر کردم. خیلی خیلی تلاش کردم که بجنگم با این سایه سنگین اما دیگر نمی توانم. یک جورهایی انگار بدنم دیگر کشش اینهمه لجبازی مرا ندارد… نیاز دارم چیزی آرامم کند.

تنها ترسم اینست که بعد از شروع کردن قرص ها باز یک چیزهایی را یادم برود… قرص که میخوری همه غم ها سطحی و کم عمق می شود… برای همین دردهایت به حاشیه میروند و بعضی خاطره ها را فراموش میکنی… مثل 5 سال پیش که بعد از جدایی مان، بعد از آن دوره سخت جان دادن در افسردگی رسیدم به حالی که انگار حال خوبی بود. فقط یک چیز مشکوک بود برایم. اینکه چرا دیگر هیچ چیز از تو و خاطرات مشترکمان به یادم نمی آمد… این را حتی به خودت هم گفتم… گفتم نمیدانم چرا خیلی چیزهای گذشته از یادم رفته و حافظه ام حسابی خراب شده… لبخند تلخی زدی و گفتی: خوش به حالت.

خودت دیدی که آخرش چه شد… آنقدر بچه بودم که گمان کردم واقعا همه چیز از یادم رفته… اما همه آن خاطرات به بهانه ای کوچک چنان بازگشت که باز نقش زمین شدم… همه خاطرات و لحظه هایمان مثل موجی عظیم آمد و آن خانه پوشالی را که 3 سال بعد از رفتنت برای خودم ساخته بودم خراب کرد. حالا هم میدانم حتی اگر قرص ها را برای همیشه ادامه دهم، روزی… در لحظه ای… جایی… ناگهان همه آن حافظه پاک شده زنده می شود و من از دیدن این حجم حسرت می شوم یک بغض بزرگ و باز می شکنم میان روزهای زندگی…

اعتراف سخت و بزرگیست اما می دانم هرجا که باشم و هرچه پیش آید، تو را باز به یاد می آورم…

یادت هست توی آخرین جمله های قبل از رفتن گفتی: همیشه هستی ایوا… همیشه هستی.

کاش جان داده بودم همان روزی که این را گفتی و برای همیشه رفتی.

کاش همان وقت که آن بطری از چنگ آبشار رها شد و روی سطح آب، آزاد و رها همراه رودخانه میرفت دستت را محکم گرفته بودم و گفته بودم که چقدر برای همه تصمیمات اشتباهم پشیمانم. شاید اگر گفته بودم، امروز می توانستم حقیقت «نبودنت» را بپذیرم.