20

آقای میم عزیزم سلام

دلتنگی به جایی رسیده که تصمیم گرفتم برایت نامه بنویسم.

حالت این روزها چطور است؟ به زندگی و حس و حال این روزهات از 100 چه نمره ای میدهی؟!

من؟

روزهای بدی را گذراندم… خیلی خیلی بد… از آن روزهایی که شیرین ترین فکرت می شود فکر «نبودن». ولی حالا بهترم.

چند روز پیش خوابت را دیدم. بعد از مدتها… بعد از خیلی خیلی وقت توی خواب دیدم که کنارت هستم. نشسته بودیم توی اتاقی که انگار اتاق تو بود. اتاق خانه خودت باشد انگار… همانجا که الان هستی و نمیدانم دقیقا کجاست. کنارم نشسته بودی و نگاهم میکردی و من غذا میخوردم. یک چشمم تمام مدت به تو بود که بفهمم معنای نگاهت چیست… کمی غم داشتی و دلخوری… من اما بیش از هرچیز سوال توی سرم بود. که حالا چه می شود…

یک روز تعطیل هم بعد از نهار توی خانه مهسا لم داده بودیم روی مبل و از هر دری سخنی که حرف رسید به «بهترین شب های زندگی»… همانطور که خیره مانده بودم به سقف گفتم برای من بهترین شب ها همان هایی بود که منتظر رسیدن آقای میم بودم… برای مهسا نگفتم که دقیقا چرا… ولی از نگاه ترحم آمیزش فهمیدم که میفهمد از چه حرف میزنم… توی ذهنم حال خوب آن شبها را مرور کردم. که تا قبل از خواب چند بار همه محتویات کیف و لباسی که باید می پوشیدم و لاک ناخن ها و هزار و یک ریزه کاری دیگر را چک میکردم و وقتی به تخت خواب میرفتم از شدت هیجان و شوق یا خوابم نمی برد یا صبح خیلی خیلی زود از خواب می پریدم و مدام به تو پیام میدادم که کجایی؟ رسیدی؟ چقدر مانده؟ خسته ای؟

و بعد یادم افتاد چقدر تهدیدت میکردم که وای به حالت اگر بعد از چند هفته بیایی و خسته باشی!

خوب که نگاه میکنم می بینم تک تک آن شب ها را واقعا زندگی کردم. همه لحظه ها و دقایقش را آرام آرام مزه میکردم تا رسیدنت. تا آن لحظه ای که توی اتاق هتل محکم بغلم میکردی و من انگار به همه چیزی که از دنیا می خواستم رسیده بودم.

این را هم بگویم؛

چند شب قبل خیلی آشفته بودم… «بی‌قرار» شاید توصیف بهتری باشد… از آن وقت هایی که از خودم میپرسم: چطور می شود اینهمه دلتنگی را تحمل کرد؟ صبح روز بعد از خواب که بیدار شدم نمی دانم چرا با همان حس و حال بد بعد از بیداری قبل از هرچیز رفتم سراغ عکست توی تلگرام. دیدم بعد از مدتها عکست را عوض کرده ای… چشمم که به عکس جدیدت افتاد انگار برای لحظه ای برق از همه تنم گذشت… شوکه و نفس نفس زنان از جا پریدم و همانطور که گوشی توی دستم میلرزید عکست را نگاه میکردم…

راستش را بگویم چرا؟ چون این کابوس که یک روز جایی عکس جدیدی از تو ببینم و ردی از یک زن در آن باشد رهایم نمیکند… آن روز صبح هم قبل از هرچیز با آن چشم های خواب آلود و شوکه که دنیا را تار می دید داشتم توی عکست دنبال نشانه ای میگشتم. که نباشد! گمان میکنم نبود… می گویم «گمان میکنم» چون یک چیزی پایین عکس جایی حوالی انگشت حلقه ات میرخشد توی عکس… هرچه نگاهش کردم نفهمیدم بازتاب نور است یا چیز دیگر… هنوز هم نمیدانم ولی به خودم دلداری میدهم که نه… حلقه دستش نیست.

با اینکه میدانم چقدر احتمالش زیاد است که حالا زنی توی زندگی ات باشد… باز هم نمیخواهم قبول کنم.

چرا؟

نمی دانم.

شاید چون ته رویاهایم همیشه خودم را می بینم که بالاخره توانسته ام با هزار بدبختی خودم را برسانم به آن سرزمین سرد دوست داشتنی و میدانم اولین کارم همین است که بیایم سراغ تو… زن خودخواه و دیوانه درونم میخواهد که آن روز وقتی به دیدنت می آید بتواند رها و بی پروا محکم در آغوشت بگیرد… مثل همان روزها… توی یکی از اتاق های آن هتل. که دستهای لاغر مضطربم را حلقه میکردم  روی شانه هات و گم میشدم توی آن آغوش گرم…

چند روز پیش مچ خودم را گرفتم… توی پارک با مهسا قدم میزدیم. ناراحت بود از حال بدم… گفت: ایوا فکر کن ببین چی خوشحالت میکنه… هرچی که هست انجامش بده چون باید بتونی از این حال دربیای…

کمی فکر کردم و بعد از کمی حاشیه رفتن و پنهان کردن نیت ته داستان گفتم: دلم میخواد میشد فقط برای چند روز برم به اون کشور تا یک بار دیگه آقای میم رو از نزدیک ببینم و حالش رو بپرسم.

زن دیوانه ی درونم بی آنکه بدانم همه این روزها و ماه ها هرجا که میروم و هرکار که میکنم مدام یادآوری میکند که: حواست هست باید به دیدنش بروی؟ آماده هستی؟ مبادا کم کاری کنی و نتوانی…

توی فکر و خیال هزار بار تا امروز آمده ام و رسیده ام به تو . هربار در شکل و لباسی و جایی… گاهی می آیم به محل کارت… همان محیط خشک و رسمی…گاهی وقتی می بینی ام خوشحال می شوی و با شوق به طرفم می آیی… گاهی هم با نگاهی سرد و ناراحت در یک قدمی ام می ایستی و میپرسی که: چرا آمده ام و چه کار دارم؟

گاهی توی خیابان منتظر رسیدنت می مانم… گاهی وقت ها هم حتی از ترس اینکه مبادا بیایم و نخواهی یا نتوانی حرف بزنیم خودم را می بینم که جایی دورتر از تو آرام نشسته ام و طوری که مرا نبینی فقط نگاهت می کنم…

خیلی حرف زدم…

آخرش فقط این را بگویم که: برایم دعا کن… یا آرزو… که از پس همه این مسیر سخت سنگلاخ بر بیایم و زنده بمانم تا آن روز. چون این روزها خسته تر از همیشه ام… بار دلتنگی و تنهایی و هزار و یک مشکل زندگی آنقدر روی شانه هام سنگینی میکند که هرروز می ترسم مبادا از پا بیافتم و دیگر نای بر خواستن برایم نمانده باشد.

دلم برایت تنگ شده آقای میم

مراقب خودت و پسربچه پشت چشم هایت باش

به امید دیدار

ایوا

Advertisements

19

1

مهسا پرسید: چرا کانادا؟

برایش گفتم که از نظر من همه دنیای بیرون از ایران غریب و ناشناخته است جز کانادا… آن هم در حالیکه هیچوقت پایم به آنجا نرسیده…

خندید و دیوانه خطابم کرد… حق هم داشت شاید.

2

روزهای آخر بهار بود و هوای این شهر حسابی گرم… تماس گرفتی و با اضطراب درباره سبد گل پرسیدی… اینکه چطوری باشد؟ و چه گلی داشته باشد؟ و چه اندازه باشد؟ و… من هم که داشتم مضطرب ترین دقایق تمام زندگی ام را تجربه میکردم جواب درست حسابی نداشتم… آخر کلافه شدی و گفتی: خب شوهر خواهرت که چند ماه پیش اومد خواستگاری سبد گلش چه شکلی بود؟ بگو منم یه چیزی مثل همون بگیرم…

گذشت…

آن روز سخت پر از اضطراب و جنگ اعصاب هم گذشت…

سبد گلش را یادم مانده با آن گل های لیلیوم نارنجی… کت و شلوار سرمه ای تو و کراواتی که برای خریدنش کلی وقت گذاشته بودی و از من نظر خواسته بودی… آن لحظه ای که توی اتاق محکم بغلم کردی… جو سنگین و مسخره ی بین خانواده هایمان… و من و تو که احتمالا باید کمتر از بقیه توی آن جمع صحبت میکردیم و اتفاقا بیشتر از همه حرف زدیم و از تصمیممان دفاع کردیم…

3

امسال برای عید سبزه نکاشتم… از وقتی که یادم هست هرسال در هر شرایطی و توی هر حال خوب یا خرابی که بودم حتما مُشتی دانه میریختم روی خاک به حرمت بهار… امسال اما نه…

4

چند سال میگذرد از آخرین باری که وقت رسیدن بهار شعله ای گرم توی دلم روشن بود؟ … شعله ای برای خودم… برای ایوا…

به گمانم همان وقتی بود که برادر جان را کشانده بودم توی آن کافه دود گرفته و کنار آن پنجره بزرگ برایش گفته بودم که فلان دانشگاه کانادا به درخواستم جواب مثبت داده و صورتش را دیدم وقت شنیدن این حرف. با لبهایی که میخندید و چشم هایی که پر بود از غم و اضطراب…

همان سالی که خواهرجان گرم تدارک مراسم عروسی اش در بهار پیش رو بود و من انگار بعد از سالها تلاش داشتم زاده شدن رویایم را به چشم می دیدم… همان سالی که وسط تمام سختی هاش دلمان گرم یکدیگر بود.

حالا اما برایم چندان تفاوتی ندارد انگار… زندگی با همه عظمت و تقدسش این روزها پیش چشمم ارزش چندانی ندارد… می توانم همین حالا مابقی زندگی ام را با یک گلدان شمعدانی تاخت بزنم و نقطه پایانی بگذارم ته این داستان پر پیچ و خم بی حاصل.

18

حتی در خوابهای من هم مهاجرت کرده ای… جوری که مثل بیداری خودت حضور نداری ولی یادت در متن و بطن لحظه ها هست…

مثل آنشب که خواب دیدم دلتنگ تو ام و مثل بیداری با هیچکس درباره اش حرف نمیزدم. رسیدم به خانه… امیر بیرون ایستاده بود… توی حال و هوای خودش تکیه داده بود به دیوار و سیگارش را دود میکرد… سفیدی موهاش کمتر شده بود انگار…

از کنارش که رد میشدم مرا دید اما به روی خودش نیاورد… سر سنگین بود و من هم خوب میدانستم چرا…

رفتم توی خانه و نمیدانم چه شد که ناگهان حس کردم فضای خانه و این دلتنگی بر زبان نیامده دارد خفه ام میکند… از خانه زدم بیرون… امیر هنوز آنجا ایستاده بود. رفتم جلو بی آنکه حرفی بزنم، بی آنکه به روی خودم بیاورم که تو الان باید ایتالیا باشی و اینجا چه میکنی فقط دستم را جلو بردم و او هم بی هیچ کلامی زبان بدنم را فهمید و سیگارش را داد…

رفتم کمی آنطرفتر برای خودم نشستم و چنان پُک های عمیقی میزدم که انگار هر کدامش یکی از زخم های دردناک ذهنم را آرام میکند… آنقدر که وقتی بیدار شدم از همه دنیا فقط یک نخ سیگار میخواستم…

هیچوقت نتوانستم سیگار بکشم… تو می دانی چرا.

17

توی سرم وزوزی بلند می پیچید، قفس سینه ام سفت و سنگین شده بود… ذره ذره نفس میکشیدم… لب ها و صورت و انگشت های دست و پام بی حس شده بود…

موجودیتی یکپارچه در درونم که نمیدانم چه نامی رویش بگذارم داشت از هم می گسیخت…

برای لحظاتی همه صداها از بین رفت… فقط صدای نفس های بریده خودم را می شنیدم…

خانم ع از جایش بلند شد… توی آن سرگیجه، برای اولین بار در همه سال های گذشته، ترس را به وضوح توی چشمش می دیدم…

لیوان را تا نیمه آب کرد و با احتیاط دستم داد. گفت: مگه چی شده که اینطور شدی ایوا…

هنوز اتاق دور سرم میچرخید… با لب های بی حس فقط توانستم بگویم: نمی تونم… رفت… نمی تونم…

یادم نیست چند دقیقه توی این حال بودم… خانم ع با دیدن وضعیتم گفتگو را ادامه نداد… از ابتدای جلسه هرچه تلاش کرده بود حالم را بهتر کند فقط بدتر شده بودم…

کمی بعد خیلی جدی خواست که دارو را شروع کنم. گفتم همین الان هم روزی دو سه تا قرص میخورم وگرنه نای آمدن تا اینجا را هم نداشتم. گفت این قرصها نه، به داروهای دیگری نیاز داری و حتما باید با دکتر صحبت کنی…

ته حرفهایش هم گفت برو سراغ علاقه همیشگی ات: نقاشی…

خواسته بود که رنگ درمانی کنم. گفت حست را با رنگ به تصویر بکش…

سراغ دکتر نرفتم، اما چند روز بعد توی اتاق خودم نشسته بودم و با قلمو رنگ میگذاشتم روی صفحه… زمین سبز را کشیدم، خانه های سیاه و آسمان آبی و آخر هم رنگ قرمزی که پاشیده بود به دنیا… رنگ قرمز ژاکت تو، توی همان عکس که نشسته بودی کنار پیانو و لبخند میزدی…

رنگ قرمز لباست توی آن عکس تا هفته ها و ماه ها بعد از رفتنت به هر طرف که نگاه میکردم ناگهان چنان می ریخت بر صورت دنیا که نفسم بند می آمد…

نمی دانم چطور برایت توضیح بدهم… یک زجر انتزاعی تمام ناشدنی به رنگ سرخ…

به رنگ ژاکت تو، توی آن عکس که نشسته بودی کنار پیانو و لبخند میزدی…

16

Time, it needs time

با مهسا توی پارک قدم میزدیم… بعدترش نشسته بودیم و کلی حرف زده بودیم از هر جایی. من اما رمق نداشتم و به گمانم این توی کلامم پیدا بود. با طمانینه و آرام حرف میزدم. بین کلامم وقفه میفتاد و کمی طول میکشید تا واژه ها را پیدا کنم… همه آن پارک و فضای سبزی که بعد از رفتنت بارها و بارها تنها و با دیگران آمده بودم و هزار و یک خاطره جدید ساخته بودم آن شب حس خاصی داشت… همه جا عکس تو بود پیش چشمم… نگاهم پی آن جایی میگشت که دراز کشیده بودی و سرت روی پای من، به خواب رفته بودی و من مدام چشم غره رفته بودم برای آن بچه های مشغول توپ بازی که صدایشان درنیاد تا مبادا از خواب بیدارت کنند…

یا همان پل فلزی کوچک که ایستاده بودی با آن کوله پشتی و من با همان موبایل قدیمی عکست را گرفته بودم… عکس لبخند خسته ات را… عکسی که برای کم کردن درد رفتنت بعدها پاک شد و حالا حسرت دیدنش را دارم.

And fight, babe, I’ll fight

مهسا نمیدانست توی سرم چه میگذرد… غوغایی بود توی دلم… حرف های خودش را میزد و من هم میشنیدم… تا اینکه پیشنهاد داد برای خودن نوشیدنی برویم فلان جا… گفتم کجاست؟ گفت دقیقا پشت آن هتل… نگاهم به ساختمان هتل افتاد و همه آن چراغ های روشنی که هر کدامش نشان از اتاق و پنجره ای داشت… اتاق و پنجره هایی که من و تو از بعضی هاش خاطره داشتیم…

داشتم از پارکی که هر گوشه اش خاطره هایت داشت نفسم را بند می آورد میرفتم کنار هتلی که برای ماه ها اتاق هایش کنج دنج مان بود… مهسا وسط حرف زدن نگاهش که به من افتاد دید که دارم به پهنای صورت اشک میریزم…

بغضم شکست… بار دیگر… بعد از چهار سال طوری دلتنگ شده بودم که عنان از کف دادم… منی که با مهسا همیشه بخاطر همین سرد و منطقی بودن ستایش شده بودم حالا توی پارک راه میرفتم و اشک میریختم و برایش میگفتم که نمیتوانم خود را ببخشم…

بارها از خودم و مهسا پرسیدم: چطور همه این ماه ها و سالها احساسی اینقدر عمیق را انکار کرده ام… انگار پرده ای از پیش چشمم کنار رفته باشد…

مهسا مات و مبهوت مانده بود که بعد از چهار سال چطور هنوز اینطور داغ و دلتنگم… از تو گفتم که سال قبل توی همان دیدار چند ساعته کوتاه چقدر توی نگاهت غم و حسرت بود…

If we’d go again
امروز فایل های صوتی روی موبایلم را زیر و رو میکردم، رسیدم به آن جایی که داشتم برای مشاورم میگفتم: دفعه آخر که دیدمش اینقدر توی نگاهش حس و حسرت بود که دلم نمیخواست یک لحظه بینمان سکوت بیافتد و من با آن نگاه تنها بمانم… برای همین از هر موضوع بی ربطی حرف میزدم و خلاف عادت همیشه ام لحظه ای آرام نمی ماندم که مبادا سکوت کنم و چشمم توی چشمش غرق شود… و ببینم که هنوز همه چیز در وجودش چقدر عمیق و زنده است… چون هربار که چشمم برای لحظاتی توی چشمش می افتاد از خودم میپرسیدم: وااااای ایوا… چه کردی؟؟؟

This can’t be the end

گریه ام که کمی سبک شد راه افتادیم برای خوردن نوشیدنی… داستان هتل را برای مهسا نگفتم. روی صندلی منتظر نشسته بودیم تا نوشیدنی ها برسد که دیدم صدای همان آهنگ می آید… نگاه نگرانم افتاد به مانیتور بالای سرم… خودش بود… آن شب عجیب پایان نداشت انگار، بعد از آن بغض گریه حالا باید Scorpions گوش میدادم و صدای دردآلود گیتار الکتریک توی سرم می پیچید و فریادهایی که میگفت:

Still loving you

15

دراز کشیده بودیم روی تخت… از آن زمان های سکوتی بود که ذهن هر کداممان پر میکشید می رفت بیرون از اتاق و باز در می افتاد با هزار دغدغه و نگرانی که پشت آن دیوارها و پرده ها انتظارمان را می کشید… پایت را تکان میدادی… مثل وقتی که مثلا روی صندلی توی مطب دکتر نشسته باشی و مضطرب باشی و مدام پایت را تکان بدهی… ریز و مداوم…

پرسیدم چرا پاتو تکون میدی؟ گفتی اضطراب دارم… گفتم نداشته باش… الان نباید اضطراب داشته باشی. گفتی: این اضطراب همیشه باهام بوده همیشه هم با من می مونه. کاریش نمیشه کرد…

حالا که به آن روزها فکر میکنم می بینم چقدر هر دویمان سرگردان و بی قرار بودیم. شاید یکی از دلایلی که هیچکدام نتوانستیم آن رابطه را حفظ کنیم، یا بهتر بگویم؛ نجات دهیم، همین بود. همین اضطرابی که معمولا انکارش میکردیم و در نهایت به جایی رسید که زیر سنگینی اش شکستیم.

گاهی با خودم فکر میکنم اگر آن ماه ها و روزها نگاهم به زندگی مثل امروز بود هرگز ماجرا به اینجا ختم نمیشد… اگر مثل الان بود که نه تنها بحران های زندگی خودم را کنترل میکنم، بلکه به کمک بقیه هم میروم تا از روزهای سختشان به سلامت عبور کنند…

یک نظریه میگوید زخم های روانی به مرور زمان و با کسب تجربیات جدید خود به خود ترمیم میشوند… نظریه دیگری هم هست مبنی بر اینکه زخم ها با زمان التیام نمی یابند، فقط عمیق تر و مخفی تر میشوند… من گمان میکنم حقیقت جایی در میانه این دیدگاه ها باشد… برای همین دلم میخواهد بدانم حالا که من به هر راه و روشی توانستم بخشی از زخم های ایوای آن روزها را مرهم بگذارم، تو  چه کرده ای؟

هنوز هم آن اضطراب در وجودت موج میزند؟

چند بار گفته بودی: نگاه به ظاهر آروم من نکن ایوا… توی دلم غوغا و آشوبیه که هیچکس ازش خبر نداره…

چه بی قرار و بی گناه بودیم آن روزها… هر دویمان

کاش این روزها پشت آن ظاهر مردانه ی سرسخت و مستحکم یک روح آرام و مطمئن هم باشد…

کاش ایوای این روزها می توانست برگردد به گذشته و آن پسربچه مضطرب درونت را در آغوش بکشد…

کاش همه آن روزها به جای نگرانی برای روزهای نیامده و اتفاق های نیفتاده، کمی آرامت کرده بودم… که خودم هم آرامتر باشم… که آخر قصه آنطور مضطرب و بی قرار از هم نگذریم…

14

زیرانداز را از ماشین برداشتی و راه افتادی سمت فضای سبز کنار رود و من هم کنارت… خیلی راه رفتیم تا جای دنجی پیدا کردی. سر ظهر، بعد از آن نهار مفصل و توی آن شرجی مطبوع اردیبهشت حسابی پلک هایمان سنگین شده بود. زیر انداز را پهن کردی و دراز کشیدی. من هم.

دست راستت را باز کردی و گفتی: سرتو بذار اینجا. خندیدم و گفتم: دیوونه شدی؟ یه چیزی بهمون میگن…

وصف این گیر دادن های شهرتان را زیاد شنیده بودم. گفتی چیزی نمیشه. قبول کردم و سرم را روی بازویت گذاشتم. برگشتی و تنم را کشیدی سمت خودت. چشم هایت را بستی. من هم.

کمی که گذشت از آهنگ نفس هایت فهمیدم که خواب رفته ای… صدای نفس هایت را بهتر از خودت می شناسم. مگر نه اینکه بارها و بارها توی آن اتاق دنج کوچک وسط ملافه های سفید آن تخت در آغوشم گرفته بودی و به خواب رفته بودی؟ لحظه به خواب رفتنت را از صدای نفست تشخیص میدهم…

من اما خواب نرفتم. مثل همیشه… محو تماشای برگ های چنار و سپیدار در متن آبی آسمان بودم و رقص آرامشان در باد… سه سال از روزی که خواسته بودی برای همیشه در زندگی ات بمانم میگذشت. و دو سال و اندی از آن زمان که گفته بودم نمی توانیم و نمیشود.

حالا اما توی آن اردیبهشت شرجی، کنار این رود، سرم باز روی بازویت بود. به قاعده روزهای رفته.

نمیدانم چه شد که بیدار شدی. همینکه فهمیدم بیداری چشم هایم را بستم. نمیدانم چرا… شاید خواستم خیالت راحت باشد که دارم استراحت میکنم و به خوابت ادامه بدهی… سرت را کمی بالا آوردی و وقتی دیدی که خوابم آرام سرم را بوسیدی و باز به خواب رفتی…

ناگهان ترس همه وجودم را گرفت… چطور بعد از گذشت اینهمه وقت هنوز همان نگاه و همان حس خالص؟… چرا هنوز دزدکی نگاهم میکنی و موهایم را میبوسی…

من با تو چه کردم؟… با خودم… با ما…

 

13

خانم «ن» داشت درد دل میکرد. بحث کشیده بود به عشق و عطش بی منطق جوانی و نردسیدن های آخر بعضی از داستان ها… میگفت بعد از گذشت بیست و چند سال، به عنوان زنی میانسال که دخترم در شرف ازدواج است هنوز هم گاهی که شب به خوابم می آید صبح با حال خوب بیدار می شوم و حس میکنم چیزی در دلم گرم شده…

این روزها دلتنگ تو ام. شاید خیلی بیشتر از روزهای دیگر… و نمیدانم این دلتنگی تا کجای زندگی همراهم خواهد آمد…

گاهی به این فکر میکنم که «تو» یی دیگر وجود ندارد… آن «تو»یی که من میشناختم و میشناسم بی شک در آن محیط و فرهنگ و زندگی جدید هزار چرخ خورده و تغییر کرده… ولی باز به خودم دلداری میدهم که چشم های آدم ها هیچوقت عوض نمیشود… حس و حال پشت چشم هایشان… همان دخترکان و پسرکان بازیگوشی که هیچوقت تنهایمان نمیگذارند…

دلم ماه هاست بین ترس و اشتیاق تاب میخورد… مبادا دیگر هرگز نبینمت… مبادا بیایم و رفته باشی… مبادا بیایم و باشی و آن آدم قبل نباشی… مبادا بیایم و باشی و آن آدم قبل باشی ولی شکسته و خراب…

12

گاهی همه چیز از بدترین سناریوی ممکن در ذهنت هم بدتر میشود… کجا در بدترین کابوس هایم تصورش را میکردم که تو را 2 بار از دست بدهم؟… تهش مگر مرگ نیست؟ مگر همیشه آن بدترین حالت جدایی را که میخواهیم تصور کنیم مرگ با آن ردای سیاهش پیش چشممان نمی آید؟ برای «ما» اما از مرگ بدتر شد… 2 بار از دستت دادم. اولین بار 4 سال پیش بود… در روزهایی مثل این که گفتم هرچه بین ماست باید تمام شود چون به جایی نمیرسیم و ماندن توی این بلاتکلیفی فقط عذابمان میدهد… بعد از آن ماه ها در حال سقوط در دره ای بودم که گویی انتهایی نداشت…

نام فیلم The Revenant را میدانی از کدام سکانس گرفته اند؟ آنجا که قهرمان داستان که به خاک سپرده شده است، خود را آرام آرام از گور بیرون میکشد… این دقیقا همان چیزی بود که بعد از از دست دادنت بر سر روحم آمد… در کمال ناباوری همه، خودم را از گور بیرون کشیدم… همانطور پاره پاره و زخمی و دردناک و بی جان… با همان فریادها و ضجه ها…

بار دوم بهار سال گذشته بود… همه وجودم متلاشی شد اینبار… همان تن زخم خورده ای که سه سال توی تنهایی زخم هایش را لیسیده بودم و برای تسکین دردش به هر راه و بیراهی سر زده بودم…

می دانم که بر تو هم آسان نگذشت… بعد از تصمیم من برای جدایی مان، یک بار وقتی حالت را پرسیدم گفتی که: پیر شدم ایوا… پیر شدم.

درد و رنج آدم ها را عوض میکند… مثل تو، مثل من که هربار شکستم و هرچه تلاش کردم نتوانستم همان آدم قبل شوم… یک تکه هایی از وجودم را هیچوقت پیدا نکردم که بچسبانم کنار آن شکسته های دیگر…

نمیدانم چرا ولی گاهی با خودم میگویم که ای کاش ایوای این روزها «تو»ی این روزها را میدید…

11

گفت: ایوا، یه خواهشی ازت دارم… اگه روزی به کسی احساسی داشتی حتما بهش بگو.

نفهمیدم چرا اینطوری گفت! آدم انتظار ندارد یک جلسه کاری با این جمله تمام شود… سکوت کردم که ادامه دهد. داستان الناز را گفت. دختری که سال ها پیش دوستش داشته و هرچه ابراز علاقه کرده هیچ پاسخی ندیده و آخر از لج دخترک با دختر دیگری ازدواج کرده و بعد از ازدواج خبردار شده که الناز از خبر ازدواج او تب کرده و به بستر بیماری افتاده… میگفت اگر روحم خبر داشت که اینطور دوستم دارد امکان نداشت آن عشق را کنار بگذارم…

میخواست خاطرات آن روزهایشان را تعریف کند… شروع میکرد، ولی بعد معذب میشد و ته کلامش را با «خیلی… خیلی دوستش داشتم» می بست…

گفت: الناز حالا هزاران کیلومتر دورتر از اینجا زندگی میکند اما هنوز هم بعد از اینهمه سال هربار می بینمش همه تنم میلرزد…

قسمم داد که اگر کسی را دوست داری بگو. گفت: تو در ظاهر مثل سنگی… سرد و بی احساس… از همان روز اول الناز را توی رفتارت دیدم. من می دانم پشت این چهره سرد چی میگذرد… تو رو به خدا اینجور نباش…

من؟

تمام مدت تصویر تو پیش چشمم بود که حالا هزاران کیلومتر دورتر از اینجا زندگی میکنی و داغ همه ی نگفتن هایم را توی دلم آه میکشیدم. یادت هست یکبار گفتی: ایوا، کاری نکن که زیباترین حرف هات بمونه برای لحظه خداحافظی.